۱۳۸۷/۰۵/۰۷

تنهاترین فریاد

دلم می خواست که روزی برم بلندای تپه روبروی دریاچه زیر نور چراغ روی همان نیمکت چوبی که ساعت ها نشسته و غروب آفتاب را نظاره کرده و گریه میکردم روزی فریاد زنم
روزی برای فریاد زدن رفتم
کسی نبود من بودمو دریاچه آرام
ولی نیمکت چوبی شکسته بود و خبری از چراغ نبود
خورشید با دیدن من زودی جورو پلاسشو جمع کردو رفت تا پشت کوه قائم بشه
حالا من بودمو یک آرزوی دیرینه
فریاد کشیدم ولی صدایی از گلویم بیرون نیامد
خندیدم صدا پیچید
گریه کردم سکوت شکست و گریه هایی از جنس فریاد مرا مشایعت کردند
آری برا گریه کردن بسیارند و برای خندیدن کم
حال که کسی را نمی خندانیم اورا به گریه وا نداریم

هیچ نظری موجود نیست: