۱۳۸۷/۰۴/۲۷

فراق

روزی او را خواندم

جوابم گفت

به پیشم آمد

وخواست عشق به من بیاموزد

ولی راهش را اشتباه آمد

عشق او را کور کرده بود

موانع را نمی دید

با نگاهی ژرف به اون نگریستم

آنچه را دیدم عشقی بود گذری

و کوچه بازاری

عشق او را کور کرده بود

هر چه به او گفتم مرو

نرو مرو نرو

نشنید،خندید و رفت

رفت و برگشت

وقتی برگشت دوباره رفت

ودوباره رفت

وآخرین برگشت او آخرین رفتنش بود

و دیگر برنگشت

رفت ووقتی رفت مرا نیز با خودم جدا ساخت

و مرا نیز با خود برد

گفتم:مرو

خندید،گریستم رفت؟!

رفتم دیدمش خندیدم شاد شدم

تبسمی بر لب گریست و مرا نیز گریاند

واکنون که از او دورم

هر موقع نامش ممممممممی آید

دلم می گیرد

رفت وشادیهایم را نیز با خود برد

ولی یادش در دلم نفش بسته است

هیچ نظری موجود نیست: