پسرک کنار ساحل نشسته بود و با تکه چوبی که در دست داشت بر روی شن های ساحل می نوشت عشق.اما چند لحظه بیشتر دوام نداشت چونکه اولین موجی که سینه خود را به ساحل می کوبید نقش عشق را می شست و با خود می برد اما پسرک خسته نمی شد و همچنان ادامه می داد.
سالیان سال است وقتی گذرم به ساحل مرسد پسرک را می بینم که همچنان به کارش ادامه می دهد اما با دو تغییر متفاوت.
یکی اینکه پسرک آن پسرک نیست و پیر شده.
و دیگر اینکه از عشق خبری نیست و می نویسد نفرت.
۱۳۸۷/۰۴/۲۷
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر