سلام دوستان امید است آنگونه باشید که دوست دارید .پسری بود از جنس شیشه .آرمیده بر کنارتکه سنگی سیاه که روزگار می نامیدندش .سنگ سخت بود و پسرک شکستنی .ولی سنگ آزارش به او نرسید . چون که روزگاری را می دید که خود هم شیشه شود .پسرک در انتظار هم نوعی می گشت تا که باهم بپرند .ولی هرکه از راه رسید یا که خسته بود ویا درنگی نداشت برای ماندن .تاکه پسرک به تنهایی پرید .بعد از گذشت روزگاران تکه سنگ سیاه سخت چشم به راه است تا روزی پسرک برگردد
۱۳۸۷/۰۴/۲۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر