ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست
و چه زشت به منو سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
به من و قلب یتیمی که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را ارام سر هم بند زنم
پسر ایرانی پسران ایرانی را دوست دارد. دوستان عزیز درست است که این یک وبلاگ همجنسگراست ولی هیچ گونه مطالب غیر اخلاقی و سکس در این وبلاگ وجود ندارد
این داستان تخیلی بود وکاملا به دور از هرگونه واقعیت به نگارش درآمده و شخصیت های داستان من "سامان" و دوست عزیزم "نیما"جان می باشند. سعادت نصیب من نشده تا نیما را از نزدیک ببینم ولی دورادور او رامی بوسم و امید وارم همیشه زیر چتر آبی آسمان هوایی خوش و سلامت بوده و همیشه دنیا به کامش شیرین باشد. چشمانش به در بود و گاهی از پنجره اتاق نگاهی به بیرون می انداخت نمی دانست کی می آید ولی بی صبرانه مشتاق حلول صورت ماهش بود تا بسان موجی، سینه اش را برای درآغوش گرفتن ساحل زیبا و حیات بخش او جلو داده و او را در سینه پر غم خود فشار دهد تا شاید مرهمی برای تسکین این دل بی تابش باشد. عقربه دقیقه شمار پشت سر عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری که دیوار روبروی او را برای حکومت خود بر زمان برگزیده بود به راه خود ادامه می داد ولی هیچ وقت به او نرسید بلکه این عقربه ثانیه شمار بود که گاهی از پشت سر به او نزدیک میشد نیش خندی میزد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند با تکبر و خرامان خرامان ازجلوی او رد میشد و... . کمی بعد غم پسرک بیشتر شد آیا او می آید یا اینکه این بار هم چشم او به انتظار یک دوست گوشه اتاق را نظاره میکند تا خورشید هم خسته شده و به خواب برود.کمی که میگذرد به خودش جرات می دهدو می گوید نیما حتما می آید یعنی او قول داده است که بیاید. نیما پسری است زیبا با قیافه ای با نمک و در عین حال غمگین که مثل پسرک بی موقع پا به این دنیای وحشی گذاشته و دنیای وحش هم برای خود عالمی دارد.البته اینها تمثیل پسرک از اوست چرا که تاکنون او را ندیده است و رابطه اش با او مختص به دنیای مجازی ارتباطات می شود. آری وقتی که تمام درهای زندگی بروی پسرک بسته شد و خود را در گوشه عزلت اتاقش محبوس کردم جرقه ای از داخل سیم به پا خواست تا او را به ارتباط با نیما سوق دهد.چون اجتماع اورا به خاطر عقایدش طرد کرده بود پس پسرک در این اجتماع جایی برای زندگی نداشت پس خلوت زندگیش بهترین پناهگاه برایش بود. ایامی که زمانی آرزوی ان را داشت رسیده بود و داشت سپری می شد ولی بازهم در همان حال و هوای قدیم بود.دوست داشت این ایام نیز سپری میشد. نمی دانم سرنوشت او اینگونه بود یا اینکه گردش روزگار و سیر تکامل آدمی اینگونه رقم می خورد.نمی دانم ایراد از او بود،یا ایرادی کلی بود که برای دنیا وارد می شد.بازهم مثل گذشته غم صمیمی ترین دوست وآشنای پسرک بود زمانی تصمیم گرفت عکسی از آینده بکشد ولی وقتی تمام شد دید متعلق به گذشته است. می ترسید که این صحنه ها هم خواب باشد با اینکه می دانست نیما خانه آنهارو نمی شناسه ولی با این حال یک چشمم به در بود وبا چشم دیگر ساعت دیواری و تلفن را دید می زد آخه قرار بود امروز نیما قدمش را بروی دیدگان او بگذارد و رایحه زیبای حیات را به شهر او بیاورد. آشوبی قلب پسرک را به کرنش درآورده بود.آیا نیما می آید یا او هم پسرک را به سخره گرفته ،اصلا ممکن است که او از پسرک خوشش نیاید و یا ... . بازهم به خودش امید می دهد در افکار خود غوطه ور بود که صدای تلفن سکوتش را شکست جرئت نداشت به سمت تلفن برود دو دل بودم.با هزار مکافات خودش را به تلفن رساند گوشی تلفن را برداشتم ب بب بب بلههههه صدایش لرزان بود از آن طرف تلفن صدایی آرام بخش :سامان خودتی پسرک صدایش بند امده بود:نی یییییییییییی ماااااااااااااا شمایی نیما:آره منم چی شده؟ پسرک:نیما جدا خودتی؟کجایی؟ نیما:ترمینال پسرک:نیما جان می تونی خودت بیای خونه ما می دونی که پاهام سسته نیما:من که خونه شما رو نمی شناسم ولی صبر کن ، آقا دربست،سامان آدرسو به این آقا بده پسرک آدرسو به راننده تاکسی داد بعد تلفن رو قطع کرد. یه نیشگونی از خودش گرفت تا ببیند خواب است یا بیدار نه مثل اینکه واقعا بیدار بود. زود خودشو مرتب کردمو خواست بره سر کوچه ولی پاهاش اونو مشایعت نمی کرد.باز همون افکار پوچ پسرک را احاطه کرد یعنی ممکنه که نیما از او خوشش نیاد.یک لحظه با خودش گفت: هر چه باداباد هرچه قسمت باشه. سوار وینچرش شد وبه سمت در خانه راه افتاد ولی همچنان در آشوب بود در باز کرده و خود را به وسط کوچه رساند کمی در فکر بود که از دور تاکسی زرد رنگی پسرک را متوجه خودش کرد چند متر مانده به پسرک تاکسی ایستاد و پسری با همان اندام و قیافه ای که سامان در ذهن خود تجسم کرده بود پیاده شد.تاکسی حرکت کرد.
نیما به سمت سامان حرکت کرد چند متری مانده به او ایستاد ناخودآگاه کیفش از دستش افتاد.همدیگر را نگاه کردند.وبازهم به سمت سامان به راه افتاد.سامان با هزار مکافات خود را از روی وینچر بلند کرد و دو دوست همدیگر را در اغوش گرفتند. چند دقیقه ای به این حالت بودند که صدای بوق ماشینی آنها را به خود آورد.حتی کلامی در این چند لحظه ردو بدل نشده بود.
سامان یک پسر تنها که بدون آنکه شکوفه باز کند پژمرده بود پسری که در اوج زندگی خود به سقوط رسید با ابتلا به بیماری سرطان خون.
سامان بر روی وینچر خود نشست عرقی خشک تمام صورتش را فرا گرفته بود.
سپس با اشاره ای به نیما خانه اشان را نشان داد.وبه سمت خانه راه افتادند وقتی به در خانه رسیدند همین که وارد حیاط خانه شدند مادر سامان به استقبال آنها آمد و دستان ظریف و پاک نیما را بوسید چرا که پسرک را امیدی بزرگ داده بود.
بعد آنها را به سمت واحد مجزا و مستقل سامان راهنمایی کرده و انها را تنها گذاشت.
پسرک به نیما هر چه گفت با نگاهش گفت و نیما هر چه پاسخ داد با نگاهشبود
پسرک خسته بود
روی تخت دراز کشید و سرش را روی پای نیما گذاشت .شروع به اشک ریختن کرد انگشتان نیما روی صورت پسرک قطره های اشک را دنبال میکرد و گاهی هم قطره اشکی از چشمان نیما به اشکهای پسرک پیوند میخورد.
سامان چشمانش را به این دنیا بست و سرش بر روی پاهای نیما دنیا را درود گفت ویک بار دیگر نیما تنها ماند.
سلام دوستان امید است آنگونه باشید که دوست دارید .پسری بود از جنس شیشه .آرمیده بر کنارتکه سنگی سیاه که روزگار می نامیدندش .سنگ سخت بود و پسرک شکستنی .ولی سنگ آزارش به او نرسید . چون که روزگاری را می دید که خود هم شیشه شود .پسرک در انتظار هم نوعی می گشت تا که باهم بپرند .ولی هرکه از راه رسید یا که خسته بود ویا درنگی نداشت برای ماندن .تاکه پسرک به تنهایی پرید .بعد از گذشت روزگاران تکه سنگ سیاه سخت چشم به راه است تا روزی پسرک برگردد