۱۳۸۷/۰۵/۰۹

این متن از خودم نیست

مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست
و چه زشت به منو سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
به من و قلب یتیمی که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را ارام سر هم بند زنم

این متن از خودم نیست

به نام دوست
رفتی نموندی بی وفا انگار اثر نداشت دعام
قلب منو شکستی و غصه نخور فدای سرت
گفتی که چاره سفره
گفتی دعات بی اثر
نگاهم هر روز به در غصه نخور فدای سرت
فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه گریون چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی
فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه گریون چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی
دلت دیگه از شیشه نیست چشات مثل همیشه نیست
تو گل نمیریزی به پام
دیگه نمیمیری برام
آغوش تو برای من انگار دیگه جا نداره
دوستم نداری میدونم این دیگه اما نداره
فدای سرت

۱۳۸۷/۰۵/۰۷

تنهاترین فریاد

دلم می خواست که روزی برم بلندای تپه روبروی دریاچه زیر نور چراغ روی همان نیمکت چوبی که ساعت ها نشسته و غروب آفتاب را نظاره کرده و گریه میکردم روزی فریاد زنم
روزی برای فریاد زدن رفتم
کسی نبود من بودمو دریاچه آرام
ولی نیمکت چوبی شکسته بود و خبری از چراغ نبود
خورشید با دیدن من زودی جورو پلاسشو جمع کردو رفت تا پشت کوه قائم بشه
حالا من بودمو یک آرزوی دیرینه
فریاد کشیدم ولی صدایی از گلویم بیرون نیامد
خندیدم صدا پیچید
گریه کردم سکوت شکست و گریه هایی از جنس فریاد مرا مشایعت کردند
آری برا گریه کردن بسیارند و برای خندیدن کم
حال که کسی را نمی خندانیم اورا به گریه وا نداریم

۱۳۸۷/۰۴/۲۸

وقتی خدا بخواد حال ادمو بگیره دیگه کاریش هم نمیشه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی دلم می خواست خودمو بهش برسونم تا بتونم حرفهامو بهش بزنم ولی نذاشت
خیلی دلم می خواست برم پیش جعفر جونم تا بتونم باهاش باشم اینجا که نشد ئلی اونجا خداتون چی دیدین شاید شد.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته به نظرم محاله
آخه خدا هم منو دوست نداره!حتی نذاشت برم پیشش؟
می خوام برا امروزتون یک فیلم نامه تعریف کنم
البته به پای فیلم نامه سینای عزیز نمی رسه ولی فکر کنم قابل تحمل باشه
یک اتاق تاریک
نور مانیتور،پسری از جنس شیشه،وبلاگ دوستش نوید رو باز کرده!
آخه آهنگ با حالی داره،همنی طور صداش تو آتاق پیچیده
داره چت میکنه
مامان در اتاق رو بازمیکنه:سامان پسرم نمی خوای بخوابی؟پسرم یکم به خودت رحم کنه یک هفته است کارت شده این سگ مذهب
مریض میشی پسرم
سامان: نه مامانی روز خوابیدم تازه همیشه که اینطوری نیست از شنبه چشم
مامانی:باشه پسرم ولی زود بخواب
مامانی در رو بست و رفت
پسرک با یک سرمی بر دست که ناشی از شیطنت دو شب پیش است داره چت میکنه
الان دوربین از پشت سر پسرک صفحه مانیتور رو نشون میده
حرکت موس میره رو اد لیست
چند تا چراغ روشنه
پسرک تو دلش میگه:بهتره کامی رو اد کنم درسته دوروزه میشناسمش ولی شخصیت خوبی داره!مودبه!با شخصیته
صفحه ای باز شد
سامان:سلام
کامی:سلام
سامان:خوبی؟
کامی:نه!
سامان:چرا
کامی شروع میکنه هر چی دوست داره به سامان میگه
سامان:کامی تورو جون سامان چی شده؟
کامی ادامه میده بدون اینکه بگه برا چی از سامان ناراحته فقط یک ریز تخریب
سامان:کامی تورو خدا بگو چی شده
ولی کدوم خدا کامی فعلا نمی شناسه
کامی:من برم
سامان:نه تورو خدا نه تورو جون سامان
ولی کامی بازم نشناخت
سامان با خودش میگه بهتره یکی رو بگم که بشناسه:تورو جون مامانت
بازم نشناخت.برا باردوم ،سوم چهارم و پنجم
اره شناخت
کامی:یه بار دیگه جون مامانمو قسم بخوری من می دونمو تو فهمیدی؟
سامان:اره چشم جون مامان من
...

حالا دیگه چت تموم شده ولی پسرک نمی دونه جرمش چیه برا چی متهم شده؟
...
پسرک سوزن سرنگ رو تو دستش شکست داره خون میچیکه
...
حالا پسرک چسبی به دستشه
بازم می خواد با کامی چت کنه
حالا به روایت تصویر
پسری روی صندلی جلوی میز کامپیوترش نشسته
پسره داره با یکی چت میکنه
یکی که ندونسته خیلی راحت تونست دل پسره رو بشکنه
کسی نمی دونه پسره با سوزن سرنگ چی کرده؟
برا اینکه فردا صبح مامانی زیاد اذیت نشه
آخه مامانی گناه داره
سطل اشغالو گذاشت زیر دست چپش
و چسب ور ازدستش کند
تا اروم اروم خون از دستش چکه کنه و از نوک انگشتاش بریزه تو سطل اشغال
هر قطره که تو سطل می افتاد صدای قشنگی میداد
تو این لحظه وبلاگ دوستش نوید رو باز کرده که آهنگ ملایم وقشنگی داره با آهنگ قطره ها می خونه
و با کسی که بهش خیلی راحت تونست برچسب بزنه داره چت میکنه
الان دیگه سر پسره سنگین شده
ولی سطل اشغال نمی خواد به این زودی پر بشه
گاهی خون لخته میشه
ولی پسرک تلنگری میزنه تا راه خون دوباره باز بشه
دوباره خون جاری میشه
پسره الان سرش سنگینه
ولی داره تایپ میکنه
نمی دونه چی میگه و یا چی میگن
ولی همین طور میزنه
کم کم سنگینی سرش بیشتر میشه
الان یه حال خاصی داره مثل کسی می مون که تازه تزریق کرده و... است
بازم سنگینی سرش بیستر میشه
کم کم چشماش بسته میشه
یه دفعه ابجی کوچولو
اوتی که نازه،قشنگه،بهونه داداشه
میاد تو اتاق
نمی دونم چی شده این وقت شب از خواب شا شده
ابجی کوچولو:داداشی؟!
داداشی؟!
چی شده؟!
برات میوه بیارم؟
یه دفعه چشم دخترک می افته به دست داداشی
داداشی؟داداشی؟باز با خودت چیکار کردی
بابایی ! مامانی!
بیاین
کل خونه آماده باش
مامانی:چیه دخترم چی شده
مامانی باز داداشی دستش خونیه
بغض گلوی دختره رو گرفته طفلکی خیلی ترسیده بازم: داداشی داداشی؟
دیگه کارگردان کم میاره:کات
دوربین رو زمین
بوم رو زمین
هر کی یه گوشه؟؟؟؟؟؟
تهیه کننده:بلند شین ادامه بدین!!!!
کارگردان با صدای گرفته با اشکهایی که میچکه:دیگه تموم شد
زود باشین اورزانس خبر کنین
تصویر داره سیاه میشه
لیست بازیگران
اره آخر داستانه
پسرک...............................سامان یک پسر خسته
دخترک..............................بهونه داداشی -یه دختر ناز نازی که...
مادر.................................مامانی یک عمر عاشق بچه هاش-ولی دلش پره
پدر..................................بابایی یک مرد مذهبی و روشن-نمی دونه خدا این پسرو چرا بهش داده؟ولی تا حالا از خدا شاکی شنده
داداشی.............................بنده خدا دو شب پیش بازی کرد تو یه فیلم دیگه ولی فیلمه رو صحنه نرفت
کامی............................... کامی پسری تنها که نمی دونست چرا ولی خیلی راحت تونست بشکنه اره خیلی راحت ولی خیلی نشکل تو فیلم بعدی دل پسرک رو به دست میاره
نقد فیلم
نقد اول:سامان
یه پسر حساس که تو اوج جوانی پیر شد
سوابق:
چهار با خواسته بره پیش جعفر،ولی نتونسته یعنی نذاشتن
علایق:عشق به همجنس،دوسته بی ریا،عاشق همجنس
خصوصیات:شکننده،سنش زیاده ولی هنوز بچه است،حساس،عاشق غم و...الی...
نقد دوم:کامی
یک پسر تنها که خدا رو خوب میشناسه ولی بعضی وقتا از یادش میره ولی زود برمیگرده
سوابق:؟؟؟؟؟؟؟؟؟
علایق:همجنسگرا و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خصوصیات:وقتی عصبانیه یه دنده داره فکر نمیکنه ولی وقتی آروم گرفت خیلی احساسی و...
وقت برنامه تمام شده بقیه نقد فیلم به عهده بینندگان










۱۳۸۷/۰۴/۲۷

فراق

روزی او را خواندم

جوابم گفت

به پیشم آمد

وخواست عشق به من بیاموزد

ولی راهش را اشتباه آمد

عشق او را کور کرده بود

موانع را نمی دید

با نگاهی ژرف به اون نگریستم

آنچه را دیدم عشقی بود گذری

و کوچه بازاری

عشق او را کور کرده بود

هر چه به او گفتم مرو

نرو مرو نرو

نشنید،خندید و رفت

رفت و برگشت

وقتی برگشت دوباره رفت

ودوباره رفت

وآخرین برگشت او آخرین رفتنش بود

و دیگر برنگشت

رفت ووقتی رفت مرا نیز با خودم جدا ساخت

و مرا نیز با خود برد

گفتم:مرو

خندید،گریستم رفت؟!

رفتم دیدمش خندیدم شاد شدم

تبسمی بر لب گریست و مرا نیز گریاند

واکنون که از او دورم

هر موقع نامش ممممممممی آید

دلم می گیرد

رفت وشادیهایم را نیز با خود برد

ولی یادش در دلم نفش بسته است

نیاز وصال

نگاه مستانه او باورهای مرا برای زندگی کردن بیشتر میکرد
وبه من این فرصت را می داد که باری دیگر خودم را باور داشته باشم
با تمام سادگی عاشق و دلداده بودم
بودم اما ساده بودم
خواست که خود باور باشم وبی نیاز از هر نیازی
پس برای رسیدن به این بی نیازی سر به کوه و بیابان گذاشتم

وقتی باورم شد که بی نیازم
برگشتم ولی او دیگر در کنار ما نبود
و تاسف من باری از این است که نتوانستم به نصیحت او عمل نمایم
چرا که من به او نیازمند بودم و راهی جز وصال برای بر طرف کردن این نیاز نداشتم
لیک دیگر او در میان ما نبود

پسری از جنس ساحل

پسرک کنار ساحل نشسته بود و با تکه چوبی که در دست داشت بر روی شن های ساحل می نوشت عشق.اما چند لحظه بیشتر دوام نداشت چونکه اولین موجی که سینه خود را به ساحل می کوبید نقش عشق را می شست و با خود می برد اما پسرک خسته نمی شد و همچنان ادامه می داد.

سالیان سال است وقتی گذرم به ساحل مرسد پسرک را می بینم که همچنان به کارش ادامه می دهد اما با دو تغییر متفاوت.

یکی اینکه پسرک آن پسرک نیست و پیر شده.

و دیگر اینکه از عشق خبری نیست و می نویسد نفرت.

۱۳۸۷/۰۴/۲۶

پسری از جنس خورشید

این داستان تخیلی بود وکاملا به دور از هرگونه واقعیت به نگارش درآمده و شخصیت های داستان من "سامان" و دوست عزیزم "نیما"جان می باشند. سعادت نصیب من نشده تا نیما را از نزدیک ببینم ولی دورادور او رامی بوسم و امید وارم همیشه زیر چتر آبی آسمان هوایی خوش و سلامت بوده و همیشه دنیا به کامش شیرین باشد. چشمانش به در بود و گاهی از پنجره اتاق نگاهی به بیرون می انداخت نمی دانست کی می آید ولی بی صبرانه مشتاق حلول صورت ماهش بود تا بسان موجی، سینه اش را برای درآغوش گرفتن ساحل زیبا و حیات بخش او جلو داده و او را در سینه پر غم خود فشار دهد تا شاید مرهمی برای تسکین این دل بی تابش باشد. عقربه دقیقه شمار پشت سر عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری که دیوار روبروی او را برای حکومت خود بر زمان برگزیده بود به راه خود ادامه می داد ولی هیچ وقت به او نرسید بلکه این عقربه ثانیه شمار بود که گاهی از پشت سر به او نزدیک میشد نیش خندی میزد و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند با تکبر و خرامان خرامان ازجلوی او رد میشد و... . کمی بعد غم پسرک بیشتر شد آیا او می آید یا اینکه این بار هم چشم او به انتظار یک دوست گوشه اتاق را نظاره میکند تا خورشید هم خسته شده و به خواب برود.کمی که میگذرد به خودش جرات می دهدو می گوید نیما حتما می آید یعنی او قول داده است که بیاید. نیما پسری است زیبا با قیافه ای با نمک و در عین حال غمگین که مثل پسرک بی موقع پا به این دنیای وحشی گذاشته و دنیای وحش هم برای خود عالمی دارد.البته اینها تمثیل پسرک از اوست چرا که تاکنون او را ندیده است و رابطه اش با او مختص به دنیای مجازی ارتباطات می شود. آری وقتی که تمام درهای زندگی بروی پسرک بسته شد و خود را در گوشه عزلت اتاقش محبوس کردم جرقه ای از داخل سیم به پا خواست تا او را به ارتباط با نیما سوق دهد.چون اجتماع اورا به خاطر عقایدش طرد کرده بود پس پسرک در این اجتماع جایی برای زندگی نداشت پس خلوت زندگیش بهترین پناهگاه برایش بود. ایامی که زمانی آرزوی ان را داشت رسیده بود و داشت سپری می شد ولی بازهم در همان حال و هوای قدیم بود.دوست داشت این ایام نیز سپری میشد. نمی دانم سرنوشت او اینگونه بود یا اینکه گردش روزگار و سیر تکامل آدمی اینگونه رقم می خورد.نمی دانم ایراد از او بود،یا ایرادی کلی بود که برای دنیا وارد می شد.بازهم مثل گذشته غم صمیمی ترین دوست وآشنای پسرک بود زمانی تصمیم گرفت عکسی از آینده بکشد ولی وقتی تمام شد دید متعلق به گذشته است. می ترسید که این صحنه ها هم خواب باشد با اینکه می دانست نیما خانه آنهارو نمی شناسه ولی با این حال یک چشمم به در بود وبا چشم دیگر ساعت دیواری و تلفن را دید می زد آخه قرار بود امروز نیما قدمش را بروی دیدگان او بگذارد و رایحه زیبای حیات را به شهر او بیاورد. آشوبی قلب پسرک را به کرنش درآورده بود.آیا نیما می آید یا او هم پسرک را به سخره گرفته ،اصلا ممکن است که او از پسرک خوشش نیاید و یا ... . بازهم به خودش امید می دهد در افکار خود غوطه ور بود که صدای تلفن سکوتش را شکست جرئت نداشت به سمت تلفن برود دو دل بودم.با هزار مکافات خودش را به تلفن رساند گوشی تلفن را برداشتم ب بب بب بلههههه صدایش لرزان بود از آن طرف تلفن صدایی آرام بخش :سامان خودتی پسرک صدایش بند امده بود:نی یییییییییییی ماااااااااااااا شمایی نیما:آره منم چی شده؟ پسرک:نیما جدا خودتی؟کجایی؟ نیما:ترمینال پسرک:نیما جان می تونی خودت بیای خونه ما می دونی که پاهام سسته نیما:من که خونه شما رو نمی شناسم ولی صبر کن ، آقا دربست،سامان آدرسو به این آقا بده پسرک آدرسو به راننده تاکسی داد بعد تلفن رو قطع کرد. یه نیشگونی از خودش گرفت تا ببیند خواب است یا بیدار نه مثل اینکه واقعا بیدار بود. زود خودشو مرتب کردمو خواست بره سر کوچه ولی پاهاش اونو مشایعت نمی کرد.باز همون افکار پوچ پسرک را احاطه کرد یعنی ممکنه که نیما از او خوشش نیاد.یک لحظه با خودش گفت: هر چه باداباد هرچه قسمت باشه. سوار وینچرش شد وبه سمت در خانه راه افتاد ولی همچنان در آشوب بود در باز کرده و خود را به وسط کوچه رساند کمی در فکر بود که از دور تاکسی زرد رنگی پسرک را متوجه خودش کرد چند متر مانده به پسرک تاکسی ایستاد و پسری با همان اندام و قیافه ای که سامان در ذهن خود تجسم کرده بود پیاده شد.تاکسی حرکت کرد.
نیما به سمت سامان حرکت کرد چند متری مانده به او ایستاد ناخودآگاه کیفش از دستش افتاد.همدیگر را نگاه کردند.وبازهم به سمت سامان به راه افتاد.سامان با هزار مکافات خود را از روی وینچر بلند کرد و دو دوست همدیگر را در اغوش گرفتند. چند دقیقه ای به این حالت بودند که صدای بوق ماشینی آنها را به خود آورد.حتی کلامی در این چند لحظه ردو بدل نشده بود.
سامان یک پسر تنها که بدون آنکه شکوفه باز کند پژمرده بود پسری که در اوج زندگی خود به سقوط رسید با ابتلا به بیماری سرطان خون.
سامان بر روی وینچر خود نشست عرقی خشک تمام صورتش را فرا گرفته بود.
سپس با اشاره ای به نیما خانه اشان را نشان داد.وبه سمت خانه راه افتادند وقتی به در خانه رسیدند همین که وارد حیاط خانه شدند مادر سامان به استقبال آنها آمد و دستان ظریف و پاک نیما را بوسید چرا که پسرک را امیدی بزرگ داده بود.
بعد آنها را به سمت واحد مجزا و مستقل سامان راهنمایی کرده و انها را تنها گذاشت.
پسرک به نیما هر چه گفت با نگاهش گفت و نیما هر چه پاسخ داد با نگاهشبود
پسرک خسته بود
روی تخت دراز کشید و سرش را روی پای نیما گذاشت .شروع به اشک ریختن کرد انگشتان نیما روی صورت پسرک قطره های اشک را دنبال میکرد و گاهی هم قطره اشکی از چشمان نیما به اشکهای پسرک پیوند میخورد.
سامان چشمانش را به این دنیا بست و سرش بر روی پاهای نیما دنیا را درود گفت ویک بار دیگر نیما تنها ماند.

۱۳۸۷/۰۴/۲۵

پسری از جنس شیشه

سلام دوستان امید است آنگونه باشید که دوست دارید .پسری بود از جنس شیشه .آرمیده بر کنارتکه سنگی سیاه که روزگار می نامیدندش .سنگ سخت بود و پسرک شکستنی .ولی سنگ آزارش به او نرسید . چون که روزگاری را می دید که خود هم شیشه شود .پسرک در انتظار هم نوعی می گشت تا که باهم بپرند .ولی هرکه از راه رسید یا که خسته بود ویا درنگی نداشت برای ماندن .تاکه پسرک به تنهایی پرید .بعد از گذشت روزگاران تکه سنگ سیاه سخت چشم به راه است تا روزی پسرک برگردد

۱۳۸۷/۰۴/۲۴

پسری از جنس احساس

پسری از جنس احساس
وقتی پسری ایرانی می گوید دست سردم را بگیر!
ناخودآگاه دستانم به سویش دراز می شود ،وقتی دستش را میان دستانم احساس کردم علیرغم اینکه می گفت دست سردم را بگیر گرمی خاصی را احساس کردم.آری این گرمی روح لطیف و طبع احساسی اوست که به من گرمی می بخشد.
پسرک از جنس دیگر است،آری از جنس احساس،خیلی فکر کردم که چرا من و امثال او این چنین هستیم؟چرا اجتماع ما را اینگونه طرد میکند؟چرا ما ناهنجاری هستیم؟و چراهای دیگر که هر کدام برای خودش دنیای حرف است.
سینا و آیدین جان این اجتماع نیست که ما را طرد کرده است ای مائیم که اجتماع را طرد کرده ایم!این ما هستیم که فکر می کنیم چون از جنس دیگری هستیم پس مطرود اجتماع هستیم؟ما با خودمان مشکل داریم و نمی توانیم به سازگاری برسیم آنگاه انتظار آن می رود که اجتماع ما را دریابد.
سینا و آیدین عزیز
زمانی در این اندیشه بودم که ضربه ای به این اجتماع بزنم فکر می کردم مرگ منو امثال من می تواند پیامی نویدبخش برای دیگران باشد اماوقتی به این واقعیت رسیدم که نه تنها مرگ من بلکه مرگ هزارن من دیگر بلکه میلیون ها من دیگر نقشی در سرنوشت دیگر هم نوعان و هم اندیشاننمان نخواهد داشت پس چه بیهوده کاری است این کار!
پس بهتر است زندگی کرد نه به خاطر خود بلکه به خاطر لجبازی که با دیگران داری!
وقتی احساسات شاعرانه یک پسر ایرانی که ار جنس احسای هست را می بینم ناخوداگاه می خواهم کهرابطه ای بین پسران شیشه ای،پسرانی از جنس خورشید وپسرانی از جنس احساس ایجاد کنم.
که این امر مستلزم یک ایثار و گذشت از هر کدام یک از این فرشته های آسمانی است
اری وقتی پسر شیشه ای،پسری از حنس خورشید و پسری از جنس احساس یکی شوند
آنگاه پسر رویایی پا به عرصه خواهد گذاشت و چه زیباست رویایی که به حقیقت پیوندد
سینا جان ،پسری از جنس احساس
آیدین جان پسری از جنس خورشید
به امید آنروزی که منو توو او ما شویم وجمله گی یک من شویم

پسر شیشه ای

سایه سرخ هنوزم که هنوز است سرخی اش سایه فکنده لب بام
می چکد قطره خون جگرم تا که لبریز شود جامه جام
روح یارم بنشسته لب آب،می نذارد به منوشیوه شیدایی من صبح تا شام
ای زمینی تو چرا حرف مرا گوش کنی تا به کی آه دلم را فراموش کنی
سغی نکن درد مرا فراموش کنی این کتابیست که باید همه را گوش کنی

زمانی عکس آینده را کشیدم وقتی تمام شد دیدم متعلق به گذشته است

پس چرا حرف دل یار فراموش کنم تا به کی حرف دل زار خدو را خاموش کنم.

پسری که از جنس بلور است چه به رفاقت سنگ تو گویی که شیشه هم از جنس سنگ است درست ولی روی سنگ کارشده زحمت کشیده شده سرزی و گرمی دیده تا شده شیشه!
پس فرقی بین آغاز و پایان باید باشد

پسر شیشه ای پسری است از جنس بلور
آری گرچه زیباست اما شکستنی،وهر چه شکستنی باشد لای پارچه حریری او را می پیچند ولی او این را نمی دانست پس پسر شیشه ای شکست.وآهنگ شکست او دل سنگ سیاه سخت را که چشمش به انتظار پسر شیشه ای بود به درد آورد.
آری دوستان اطراف ما از این پسران شیشه ای زیاد است.پسرانی که نتوانستند خود را با محیط اطراف همرنگ کنند.چرا که از پسران شیشه ای از جنس دیگر و رنگی دیگر هستند.
پس بیائید دست در دست هم محیط را برای آنها همرنگ کنیم.هرچند محیطی مجازی!
هم اکنون نیاز به یاری سبز هر پسر ایرانی برای گرفتن دستان سرد پسران ایرانی هست.

پسر شیشه ای روزی گذرش به سنگک سیاه سختی رسید سلام کرد سنگ جوابش داد پسرک گفت:چه می شود من با تو مصاحبت کنم؟
سنگ جوابش داد:برای من می گویند هیچ گر چه دروغ میگویند ولی ممکن است تو بشکنیفشیشه را چه به رفاقت سنگ
پسر شیشه ای گفت:مهم شکستن نیست مهم بودن است آنهم در کنارهم
سنگ سیاه وسخت پسر شیشه ای درآغوش خود گرفت . سالهای سال در آغوش هم بودند.رهگذرانی که از آنجا عبور می کردند باور نداشتند رفاقت بین سنگ و شیشه را
اما هیچ فکر نکردند که این شیشه که حالا خیلی حساس و شکستنی است روزی از جنس سنگ بود؟روزی پسر شیشه ای برای پیدا کردن عشق رفت و دیگر برنگشت
سنگ شکست،سخت شکست،زود شکست!سالهاست که چشمش به راه است شاید روزی گذر پسر شیشه ای با انجا بیفتد تا ببیند سنگ زودتر از او شکست.

پسری از جنس شیشه

سلام دوستان من سامان هستم
می خوام یکم از خودم بگم شاید بعضی ها بگن چه از خود راضی ولی اینگونه نیست این منم

سامان یه پسر ایرانی با گرایشی کاملا لطیف و عاشقانه به هم جنس خود بود
آری سامان یک همجنسگرا بود که اندیشه ای فراتر از زمان خود داشت.اودر دنیای زندگی می کرد که هیچ تشابهی با روحیات او نداشت.آری او با اندیشه هایی مخالف با زمان خود زندگی می کرد.برای همین برای او زندگی جندان شیرین نبود.
سامان پسری با اندام کاملا پسرانه،اخلاقی مردانه اما روحی لطیف وبچه گانه داشت که همیشه ظاهر مردانه او را تحت الشعاع قرار میدا.سامان از بچه گی یاد گرفته بود که تنها باشد !تنهای تنها!؟
چرا که ساز ناهمگون زمانه می خواست که او همیشه تنها باشد و چون سامان نمی خواست ساز مخالف را به صدا در آورد بریا همین آهنگ زندگیش مختص شد به نوت های جاری روی کاغذ.
سامان همیشه به همه اطمینان داشت تا مادامیکه خلاف ان ثابت شود.برای همین به همه اطمینان میکرد و همنی باعث شکست او در مراحل زندگی بود.سامان ساده نبود ولی روح لطیفش اورا به سادگی دعوت میکرد.
سامان یک همجنسگرا بود که هیچ شریک جنسی نداشت چرا که او به عشق فکر میکرداری سامان اینگونه بود و اینگونه هست و اینگونه خواهد بود.